تبليغاتX
هیچ
یادداشت های شان
برای شادی روح او که دوست داشت شان باشد دعا کنید
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:33  توسط شان  | 
خیلی دلم گرفته خیلی زیاد . چکارکنم ؟؟؟

نوشتم هیچ

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 0:12  توسط شان  | 

خوش به حالش . نقاشی عکس گرفته شده رو داده به اون . دلم بعضی وقتا خیلی میگیره . آخه می تونسته انجام بده حالا رمق نداره شایدم . . .

نوشتم هیچ

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 13:20  توسط شان  | 
چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 8:19  توسط شان  | 

شبا همش خوابای پریشون می بینم تا صبح هم خوابم نمی بره یعنی تیکه تیکه از خواب می پرم . صبح هم که بیدار میشم همیشه با ترس و هراسه . تا یه چند دقیقه ای مبهوت خوابامم .

شاید علتش اینه که تو تنهایی می خوابم و هنوز خوابم نبرده از خواب می پرم . شایدم . . .

نوشتم هیچ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 11:56  توسط شان  | 

رنگ دمپایی هاش بود . همیشه ازش میترسیدم . اون زمان کلاس اول بودم و اون پنجم بود . مامور انتظامات مدرسه بود و به محض اینکه زنگ تفریح می خورد همه رو از تو سالن بیرون میکرد و یکسره به بچه ها دستور و اینجور چیزا می داد . منم که از همون بچگی از قانون و مقررات بیزار بودم همیشه باهاش درگیر بودم . یه روز بابا گفت تو متولد نیمه دوم سالی نمی تونی دیگه بری مدرسه 6 ماه کم داری  . . .

خیلی مدرسه رو دوست داشتم . معلم رو هم خیلی ، تنها چیزی که باعث شد نرفتن به مدرسه توی اون سال برام قابل تحمل بشه همون دمپاییهای نارنجی پررنگ بود .

نوشتم هیچ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 2:20  توسط شان  | 
در میکده هم خدای بینی

 

با مرد خدای اگر نشینی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:21  توسط شان  | 
شبا همش به میخونه میرم من
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 3:37  توسط شان  | 

چند روزه که ملیحه اومده و از تنهایی دراومدم  امروز رفتیم یه جای خیلی خوب که حتی فکرشو هم نمی کنین ؟  خوش گذشت .

راستی دیشبم خوب بود با ریحانه کلی بازی کردیم . من شده بودم مامان اونم بابا بچمونم لاک پشت ریحانه بود . بازی خوبی بود.به محض اینکه احساس می کرد توجهم به لاک پشت بیشتر شده زود از بازی بیرونش می کرد می گفت حالا فقط من و تو بازی کنیم . نمی خواست بره . دوست نداشت ولی بردنش . دلم براش تنگ شده . بازی خوبی بود .البته پیشنهاد ریحانه بود. عجب دنیاییه دنیای بچه ها .پاک و ساده .

نوشتم هیچ

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 4:20  توسط شان  | 

می خوام یه آدم بی عاطفه باشه که نه محبت سرش بشه و نه مهربونی  . وابستگی به هیچی و هیچکس هم نداشته باشه . رها از هر چی تو دنیاست . آزاد باشه و فارغ از همه برای خودش فکر کنه و همیشه فقط به خودش و اینکه چه کار کنه فکر کنه . می خوام نه به من و نه به هیچکس دیگه ای وابسته نباشه ...

بچمو می گم ، اگه یه روزی داشتم . . .

نوشتم هیچ

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 7:52  توسط شان  | 

خستگی زیادم تبدیل به یه بیماری 9 روزه شد

اکس کیوز می

نوشتم هیچ

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 6:27  توسط شان  | 

گاهی فقط خسته ام

نوشتم هیچ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 2:9  توسط شان  | 

ارگانزا هدیه ای بود که روز تولدم بهم داد

همیشه یادم می مونه . فراموش کردنش محاله . مخصوصآ جشن کوچولو و قشنگی که برام گرفت . فقط اگه اون شامپاینی که قولشو بهم داده بود رو هم اضافه می کرد خیلی بهتر می شد .منتظر اون روزی هستم که به این قولت هم وفا کنی .  نوشتم هیچ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 1:52  توسط شان  | 

مثل امروز بود صبح زود ساعت 6 :

سرم که اومد بیرون تا چشام چیزی دید شروع کردم : ونگ ، ونک ، ونگ .

به چیزی فکر نمی کردم ، یا شایدم فکر می کردم . الان چیزی یادم نمیاد . به هر حال فکر می کنم ناراحت بودم که دنیامو به هم زدن . جای خوبی داشتم . دنج و راحت .همه چیزم به راه بود و هیچکی رو هم نمی دیدم . 

_ سالمه ؟

_ آره .

_ الهی شکر  . . .  .

 آره امروز تولدمه .

دنیا که جای خوبی نیست ولی خوب شد اومدم دنیا . چون با تو آشنا شدم و الانم خیلی خوشحالم از این بابت .

میگن آدم روز تولدش می تونه یه آرزو کنه . منم روز تولدم از خدا می خوام قدرتو بدونم . . .    .نوشتم هیچ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 1:22  توسط شان  | 

سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند

همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند

نوشتم هیچ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11:11  توسط شان  | 

امروز خیلی بهونه گیر بودی . از همون اول صبح که بیدار شدی . بچه قدر نشناس . نوشتم هیچ

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:55  توسط شان  | 

امروز از اون روزایی که نمی دونم چرا ولی خوشحالم . احساس خوبی دارم . می دونین احساس خوشبختی . نمی دونم چرا ؟ شاید تأثیر بارون باشه .

البته همیشه این احساس رو دارم ولی بعضی وقتا فقط خسته ام . اونوقتا هم نمی دونم چرا ؟ فقط احساس خستگس می کنم . ولی امروز روز قشنگیه . همه رو دوست دارم . همه رو .

امروز به «تکتم» گفتم بیا یه کاری کنیم تا از این یکنواختی خلاص شیم . گفت با پیشنهاد قبلیت موافقم ولی نه اونجوری که تو گفتی . البته منم مو افقم .

دیشب خوابای بدی می دیدم . خیلی بد . خوب شد که «م» زنگ زد و بیدارم کرد . ولی نه ، خیلی هم خوب نشد . چون یه هو بیدار شدم اصلن هیچی از خوابم یادم نمیاد . دوست داشتم حداقل یه چیزایی از اونو یادم بود . ولی بی خیال . امروز خیلی خوشحالم الکی الکی .

ولی انگار برای «م» نگرانم . نکنه . . .    .

بابا ول کن . هیچی نیست . فکر کنم خودم باید براش یه فکری کنم .

با این فکرای الکی روزتو خراب نکن . روز قشنگیه . بچه ها امروز خیلی خوشحالم . نوشتم هیچ

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:6  توسط شان  | 

همیشه سرش دعوا بود . هر کسی دلش می خواست مال اون باشه . تنهای تنها توش برای خودش سرگرم کاراش باشه و صفا کنه . هر کسی هم که خواست بره تو حتمن قبلش در بزنه . خوب خودش عالمی داره . یکی اون می گفت ، یکی اون یکی دیگه و یکی هم من . بالاخره بازم به نتیجه نمی رسیدیم . تا اینکه مدتی شد . یک کم مال من ، یک کم مال اون ، . . . .  .

می دونین دیروز چی دیدم . دیروز که رفتم خالیه خالی بود ،تمیز و مرتب . ساکت بود . درشو بسته بودند که مبادا سرما از توش بیاد  بیرون . سرما بخورن . بچه ها جای هممون خالی بود .

اتاق کوچیکه . . .   

همیشه سرش دعوا بود . نوشتم هیچ

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 0:14  توسط شان  | 

 

برف قشنگی بود . بهش قول داده بود ، باید می بردش . بد نبود . به ما هم خوش گذشت . می سوخت .  دستامو می گم ، می سوخت . اونم سرما خورد . همه سردشون بود . گفته بودم بعضی وقتا یه جورایی جمعه رو دوست دارم . اینم از همونا بود .   

نوشتم هیچ

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 1:40  توسط شان  | 

باز پنج شنبه شد . باید برم جشن چندمین روز رفتنش . بالاخره یا می رم ؟ یا نمی رم . میگن همه می رن . کجا؟ منم نمی دونم مثل شما . من می گم جایی نیست فقط می رن !

تازه شاید یه جای دیگه رفتیم . دوست ندارم . نمی تونم . یعنی نمی خوام . اگه بخواد خوب منم می خوام . نمی دونم . یه بار می خواستم ازش بپرسم سرش شلوغ بود . نتونستم . آخه اونجارم دوست دارم . اونا هم می خوان .

همون لحظه که می رسه زنگ می زنه . قبلش اصلن . خوب دارم عادت می کنم . اونم همینطور . بگذریم . ۵ شنبه هارو دوست ندارم . می گیره . دلمو می گم . می گیره . ولی از ۵ شنبه که گذشت یه وقتایی جمعه رو دوست دارم .فقط یه وقتایی . 

باز پنجشنبه . نوشتم هیچ  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 0:35  توسط شان  | 

روزي دروغ به حقيقت گفت : ميل داري به دريا برويم و با هم شنا كنيم؟

حقيقت ساده لوح پذيرفت و گول خورد. آن دو با هم به كنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد. دروغ حيله گر لباسهاي او را پوشيد و رفت.

از آن روز هميشه حقيقت عريان و زشت است ، اما دروغ در لباس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود. نوشتم هیچ

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 19:7  توسط شان  | 

 

امروزم مثل همیشه خورشید طلوع کرد . بیدار شدیم . رفت بیرون سرکار منم اومدم بیرون . ظهرم یه جایی نهار و بعدشم باز دوباره بیرون و شام و آخر سر هم لالا . خوب فکر می کنین زندگی شما با این فرق می کنه . اگه درست فکر کنین همینه . فقط همین .  یه روز هم صبح که بیدار میشی یادت می ره نفس بکشی . همین .

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل . نوشتم هیچ

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 18:55  توسط شان  | 

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

از دورویی و جفای ساکنان خاک

کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید

ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک

گفته بودم ناراحت میشم ولی فکر نمی کرد که راست بگم . حالا شدم ولی میگذره . میگفتن خوبه منم بالاخره قبول کردم . گفتم حتمن خوبه که میگن ولی تو قبول نکن . میره ، زمانو میگم . میره برای خودش و تموم میشه  خوبه  بذار خوب بگذره . تنها نباش خوب نیست . رفتیم چند بار . تنها نبودیم . بد نیست . اونجوریشو نمی خواستم ولی پیش اومده . گفتم یه وقت دیگه یه جای دیگه که بهتر باشه . دوست دارم برم ، بگم ، ببینم ، دوست دارم بگم . . . .

میشه ، صبره . نداری بشین کنار . نگاه کن. داری بسم ا لله

خدا می دونه . فقط خودش  ، زرنگه نمی دونم شایدم ساده ست . منم . ولی عذابه . بعضی وقتا خوبه . دوست دارم یعنی همیشه . اگه اینجوری نباشه که بده . منم خوشحالم اونم خوشحاله . 3 هفته است . من میگم بیشتره . همیشه است . همیشه . نوشتم هیچ

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 18:31  توسط شان  | 
سرش گرم می شه شایدم نشه ولی می خواد بنویسه . چند وقته میگه شروع میکنم وقت نداشت . بالاخره امشب وقتش رسید . می دونی دلش میگیره . ادم نداره طاقتو می گم نداره . دوشنبه بود . گفت صبره ولی نشد . می گه تقصیره منه . گفتم خوب میشه نشد . میگه ۳ هفته است . ولی من می گم نه همیشه است . مال همه است من تو همه . خوب می خواد بنویسه . خوبه ؟ نه خوب نیست ناراحت می شه ؟ بقیه رو چه به ما . می گم خوبیم . قبول نداره .  سخته . فکرشو بکن. امروز نرفتم . اومدن همیشگیه یا من یا اونا . خوبه خوشحالم . اونم خوشحاله . نوشتم هیچ
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 18:28  توسط شان  | 

هیچ مثل هیچکاک

آلفردو می گم آلفرد هیچکاک کارگردان محبوب من . آخرین فیلمی که ازش دیدم پنجره عقبی بود . می خوام یه بحث مفصل ازش داشته باشیم . هر چی دوست دارین تو نظرا بذارین تا با هم تکمیلش کنیم . به نام خودتون . خوشحال میشم گروهی کار کنیم . نوشتم هیچ

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 3:57  توسط شان  |